|
آن که سر فتنه را گشود تو بودی من که از اول سرم به لاک خودم بود (+) روزهای سختی را می گذرانم... روزهایی که سعی می کنم من نباشم. روزهایی که آدم های اطرافم نامهربان شده اند. روزهایی که آنقدر درگیر صاف کردن ذهن های مشوش دیگران هستم که خودم یادم می رود. روزهایی که چشم هایم را روی هم می گذارم و گیر می کنم به دیروز. به تحمل. به صبر. به تمام این چیزهایی که سال هاست هم اتاقیم شده. به سکوت... سکوت هایی که تا آخر عمر حسرت به دل می مانم یک نفر، فقط یک نفر بفهمدشان. می میرم و آنوقت همه ی همه ی این آدم ها تازه می فهمند یک نفر کم شده. یک نفر که همیشه گوششان بود. یک نفر که تا دردشان می گرفت دست به بتادین و باند پیدایش می شد. یک نفر که انگار بک گراند همه ی اتفاق های مهم بود. یک نفر که خودش را گم کرد بین خوشحالی و ناراحتی آدم ها تا یادش برود گاهی چقدر برای کسی مهم نیست. که یادش برود این در همیشه روی همین پاشنه می چرخد. که خیس بخورد، نم بکشد، کپک بزند... این من دارد دور می شود و راحت اجازه می دهم. صبح بیدار می شوم و چشم های سیاهم را کوک می زنم به بلندترین آرزوی دنیا. از همان آرزوهایی که خودت می دانی همیشه همانقدر بالا می مانند. بعد یادم می افتد که باید فکرهای مغشوش را آرام کنم و سریع بلند می شوم. این من عذاب وجدان می گیرد از اینکه همه چی ساعتی خوب باشد. این یک نفر دارد زیر دریچه ی کولر نم می کشد و استخوان هاش نرم می شود. شاید روزی از درد روماتیسم روی آخرین پله ی خانه ی پدری افتادم و دیگر نتوانستم بالاتر بیایم... (+) وحید عیدگاه چند سال دیگر... وقتی با همسرم خرید می روم، خانه انتخاب می کنم، لباس توری سفید سفارش می دهم و وقت آرایشگاه می گیرم. وقتی با مرد جدید توی زندگی ام عشقبازی می کنم... وقتی نطفه می بندد اسپرمی در رحمم، وقتی کودکم را توی بدنم حس می کنم، وقتی وسط کتاب های احمقانه ی نام های ایرانی دنبال زیبایی یک اسم می گردم، وقتی توی مغازه ها و لابه لای لباس های کوچولو و کفش های دوست داشتنی چشم می گردانم، وقتی کودکم را در آغوش می گیرم و او سینه ام را محکم مک می زند، وقتی راه می افتد و اولین کلمه ها از دهانش بیرون می ریزد، وقتی موهایش را شانه می زنم و روی تاب نگاهش می کنم... وقتی عشق بازی می کنم و مَردم دنبال کودک دیگری درونم می گردد، اسمت توی سرم می چرخد و یادت عجیب چنگ می زند... چند سال دیگر... این را می دانم. عشق را عاشق شناسد، زندگی را من من که عمری دیده ام پایین و بالایش که تفو بر صورتش لعنت به معنایش... (+) روزهای بی مزه ای را می گذرانم. آبان ماه انتظار است. انتظار رسیدن آذر و غروب های کش دار و خاطره های همیشه پر دردش... اما امسال، آذر که بیاید می ترسم تاب نیاورم. روزهایم مثل آدامس نعنایی که چند ساعت توی دهانم چرخ خورده، بی مزه است و هرچه بیشتر می جوم بیشتر دلم می خواهد بالا بیاورم. حس می کنم احمقم... یک سالی می شود که با لذت کتاب نخوانده ام و این برای من از فاجعه هم بدتر است نعیمه! کجایی نعیمه؟ سه سال پیش همین روزها بود... از در مدرسه که رد می شدم با هیجان خودم را به دفترت می رساندم. می خندیدی و می گفتی "دیشب چیکار کردی؟ " و من نوشته ها را دستت می دادم و انگار قند توی دلم آب میشد. بعد به زور و با عجله می رفتم سر کلاس. تا زنگ تفریح دل توی دلم نبود و انگار همیشه ته ِ دلم می دانستم که می گویی " شاهکار من..." گاهنامه ی فرهنگ و همه ی حواس پرت کردن های تو... تو بالایم کشیدی نعیمه و یکباره مثل همه ی چیزهای خوب غیبت زد... (+) مهدی اخوان ثالث P.S این روزها احتیاج دارم به یک نعیمه! - فردا می بینمت... و بوسه های باعجله که انگار روی گونه های من کورس گذاشته اند. همیشه کم رنگ ترین خودکارها از قوی ترین حافظه ها ماندگارترند. هی... ماندگار من! یادم تو را فراموش!! سرفه هام کم شده. دو ساعتی است دیگر تهوع هم ندارم. معده ام هم درد نمی کند. شاید باورت نشود اما سردرد هم نه! هیچ دردی... اما یک حس مزخرف ته دلم ویراژ می دهد و مدام زر می زند که هیچ چیز خوب نیست. و من دیگر سعی نمی کنم به همه دروغ بگویم که خوبم. چشم هام را می بندم. صدام را پایین می کشم و می گویم : - خوب نیستم. هیچ چیز خوب نیست. تو هم خوب نیستی. هیچکس خوب نیست. لطفا کسی آدرس یک نفر را که خوب هست به من بدهد تا بروم در خانه اش ببینمش. ببینم خوب بودن چطوری است. ببینم آدم های خوب شاخ دارند؟ غول چراغ جادو دارند؟ ساعت برنارد دارند؟ چکار می کنند که خوبند؟ پس چرا من خوب نیستم؟ پس از این دنیای تخمی چه میخواهم؟ من ِ لعنتی که باید خوب باشم؟ شاید وقتی تو 27 ساله شدی، من 28 ساله باشم. شاید آن موقع تو آن طرف دنیا باشی. شاید اصلا من مرده باشم. پس چرا فکر کردن به اینکه تا 10 سال دیگر نیستی آنقدر اذیتم می کند؟ کاش نمی گفتی که میروی... کاش نمی گفتی که میخواهی بروی... از دست دادن تو از حد من زیادتر است. حتی 10 سال دیگر. ترس ِ رفتن تو... گلوم درد میکند. سرفه می کنم. معده ام تیر می کشد تا قفسه سینه. پیشانی ام به زق زق افتاده. خوب نیستم... انگار خوب بودن یادمان رفته... اینجا تهران نیست. این کوه های بلند و خیابان های شیب دار تهران من نیستند. اینجا فقط یک نقطه ی پرت است با درخت های تخمی سوزنی برگ بدقواره مثل همه ی گوشه های دیگر دنیا... من امیرآباد می خواهم. من فرهنگ می خواهم. من خیابان چهل و ششم یوسف آباد را می خواهم. من شهرکتاب میدان فرهنگ را می خواهم. من سوپری آونگ را می خواهم. من پارک لعنتی لاله را می خواهم. من پرسه زدن های انقلاب را می خواهم. من کافه گرامافون می خواهم. من تهران خودم را می خواهم... من از ولنجک ب ی ز ا ر م... نمی تونست... باید می رفت! لیوان چای روی میز است. جلوی چشم هام. یک قند کوچک و یک تکه شکلات تلخ. هنوز بعد از هجده سال نفهمیده اند تلخ می خورم. گرفته ام. بالاخره ولپن را دیدم. تاریکی پارک لاله مرا کشاند به پاییز 86. به سردی اش. به پارک لاله اش. دانشگاه جای خوبی نیست. پیشنهاد می کنم نروید. توی فرهنگ - با همه ی پادگان بودنش - تکلیفمان معلوم بود. اما اینجا انگار جای من نیست. انگار... نمی فهمم! دلم می خواهد پاییز کش بیاید. دلم می خواهد انقدر ننویسم و پاک کنم. انقدر احمق نباشم. آدم ها انقدر سرد نباشند. دلم می خواهد برگردم و تمام پل های پشت سرم را خراب کنم. آنوقت هیچکس نمی تواند خودش را به این روزها برساند. حی تو... حتی تو که تنها کس بودی. دلم برای همه تنگ شده. برای همه ی آدم هایی که حتی یک بار دیده ام. دلم برای نعیمه و ساناز تنگ شده. برای تالار کمال... حالا که دارم فکر می کنم می بینم چقدر دلم برای سه سال پیش تنگ شده. برای گاهنامه مان... پاییز فصل همین چیزهاست. فصل پیاده روی های امیرآبادی. فصل مرور کردن هر روزه ی خاطرات تکراری. فصل دیوانه بودن. فصل غرغر های سر صبح. فصل غروب های پارک لاله. پاییز فصل من است. فصلی که همه ی جمله های بالا برایم صدق می کند. فصلی که آذر دارد. هیچ فصلی غیر از پاییز آذر ندارد و این شگفت انگیز است. - اوایل فکر می کردم خیلی دوستش دارم، بعد دلایل دیگه باعث شد که رفاقتم با آندیا طولانی بشه. مثل ســکـ/ـــس... اونم هفته ای 2-3 بار. - وقتی هفته ای 3 بار ســکـ/ـــس می کردیم یعنی دوست داشت دیگه. ( خودتو به خریت می زنی؟ کی دوست نداره؟ ) مشکل دیگه این بود که اون دوست پسر زیاد می خواست و منم می خواستم با دخترای دیگه .... - نه! اون آندیایی که بود رو نمیخوام. یه دختر میخوام که خیلی بفهمه. خوشگل و خوش تیپ باشه. ســکـ/ـــس هم بکنه باهام. دوستم هم داشته باشه. یکیو سراغ دارم فقط یه خرده بالا پایین با خواست من فرق داره! - یه سری مشکلات کوچیک داره که اگه بخواد درست میشه. تو بهتر می شناسیش. ازش بپرس قبوله؟ - از اینکه با کراهت حرف می زنی حرص می خورم. - من دوست دارم با تو بخوابم چون تو عاشقم بودی... اینو می فهمی؟ - هیچوقت دیر نیست تو فرصت بده. - یعنی دیگه میخوای رابطه نداشته باشیم یا میخوای از یه دوست دختر مهم تر باشی؟ - تو هیچوقت حتی شبیه عاشقا هم نبودی برام. می فهمی دوست دارم کنار تو بخوایم بهم آرامش میده. دوست دارم تو رو ببوسم، بدنت رو نوازش کنم... چون خیالم راحته فقط منو میخوای. میدونم که اینا رو نمی فهمی. - تو اونی باش که من میخوام، به خدا می مونم. - یه بار با من ســکـ/ـــس کن. عاشق اینم که یه ســکـ/ـــس لایت و لاو با تو بکنم تو اوج مستی دو تایی رو تخت، گور بابای همه چی. مست ِ مست... بعد هرچی تو بگی قبول؟ - از من ناراحت نشو. نشد که بشه. دوستت دارم به جون خودم. + با همه ی ادعات ساده ای... هنوز هم. همین هم بعد پنج سال مرا پاگیر تو کرده. نداشتن من عذابت می دهد. داری به من نمیرسی. دارم دست نیافتنی می شوم برای چشم های عسلی ات. حرف هام را ایگنور کردم. حرف های تکراری تو اما هنوز هم هرجا باشند حک می شوند. هرجا... هنوز هم... فرمانروای ساده دل من... هنوز هم... + رفیق گاهی که ادرار نامه ات را می خوانم، دلم می خواهد روی تمام آندیاها بشاشم. (رنگی ها لینک هستند) انگار باورم نمی شود. حتی از دبیرستانی شدن هم غیرقابل باورتر است. حتی از 10 سالگی و یا 18 سالگی. حتی از ازدواج کردن ریحانه قبل از دیپلم. حتی از - از همان که هیجکس نمی داند - هم... حتی از بزرگ شدن. مدرسه بزرگترین و طولانی ترین اتفاق زندگی من بود که حالا دیگر ندارمش. دلم برای تک تک روزهای تخمی اش، با آدم های تخمی ترش و با خاطرات وحشتناک و امتحان های احمقانه و اضطراب کارنامه تنگ شده. از همین حالا... از همین الان که دارد اول مهر می شود و من همیشه از اول مهر می ترسم. همیشه از جاهای جدید که مصادف می شوند با اول مهر می ترسم... و حالا دانشگاه دارد اتفاق می افتد و من می ترسم. احساس ها قاطی شده اند. دلم سر صف رفتن ها و غر زدن های خودم و قهقهه های پگاه را می خواهد. دلم گیرهای هر صبح سلیمی را می خواهد. دلم زنگ تفریح های پر از آدم را می خواهد. دلم همه ی اتفاق های مدرسه ای را می خواهد و من هنوز مدرسه ای ام! من دانشجو (!) نیستم. من همان دخترک اخمالوی کلاس اولی ام که بغل دستی اش روی نیمکت شاشید و یقه ی من را هم گرفتند. من همان همان دخترک 13 ساله ام که انضباطش 14 شد. من همان دخترک دبیرستانی ام که همان سال اولش 12 بار اخراج شد. دیگر کدام معلم من را سر خیابان مدرسه با پسرها ببیند؟ دیگر شعرهای جدید امشب خوانده ام را روی کدام تخته بنویسم و فردا آقای رحمانی را ذوق زده کند؟ دیگر به خاطر کدام نازنین اخراج شوم؟ دیگر کدام معلم را مسخره کنم؟ دیگر سر کدام کلاس 4 ساعت بخوابم؟ دیگر پایم را توی کدام فرهنگ (لعنتی) بگذارم؟ من هنوز هم اتوبوس های یوسف آباد را که می بینم، می دوم. من دلتنگم. مثل " سیب لهیده ته یخچال سونی (+) " که منتظر یک دست است که دورش بیندازد... من فقط دلتنگم. (+) دزدیده شده! زندگی دوباره بازی اش گرفته و دارد هی همه ی چیزهای جور واجور را طی روزهای کوتاه پشت سرهم توی ساعت های شهریور همیشه لعنتی خالی می کند. و باز همه ی غرهایی که می زنم و دلم نمی خواهد هیچکس - هیچکس - ببیند و بخواند و یک کامنت احمقانه تر از این جمله ها را طرف خودم پاس بدهد. دلم می خواهد تا آخر دنیا دم پنجره بایستم و هیچکس - هیچکس - نگوید آنجا چه کار دارم و منتظر کی هستم و... و فقط سیاهی تمام نشدنی شرق را نگاه کنم و گریه و گریه... و بعد که دلم می خواهد یک نفر - یک نفر - فقط باشد که بگویم " نه، خوب نیستم. هیچ چیز نمی شود خوب بماند و الان هیچ چیز - هیچ چیز - خوب نیست و این خنده ها... هه! این خنده ها " اما... کانتکت هام را زیر و رو می کنم و بین این صد تا دویست تا آدم حتی یک نفر - یک نفر - هم نیست. و این دردها و غرها و دردها را بیشتر می کند. و همه ی آدم های خودخواهی که فقط خوب نبودن خودشان را می بینند. کجایی فرمانروا؟ راستی بالاخره دیدمت. چند شب پیش. توی اتاقم بودی و از خواب که پریدم بوی عطر تن خودت می آمد. قسم می خورم... هیچ چیز - هیچ چیز- خوب نیست. و باز هم هیچکس -هیچکس- نیست. ملکه باز روی تخت سلطنتی سردش تنها مانده و دارد آدم ها را نفرین می کند. + تمام!
|
| ||||||